اخرین افسانه ام را شروع کردم
مرگم اما انتخابی نیست
ولی خواهم زیست این اخرین افسانه را
همان گونه که قبل از من زیستند
قهرمانان دگر
خالی است
شکوهی ندارد
اخرین افسانه ام رزمی و رزم اوری ندارد
و نه حتی عشقی و تلخ کامی در ان
و نه حتی رازی برای یافتن
افسانه ام از شب تهی است
شبی ندارد تا درپی روشنیش گام بردارم
افسانه ام مادر ندارد
ابستن نیست
از یک رکود
رخوت
و شاید خماری بی درد مملو است
دیگر به قلبم ؛ شمشیرم ؛ شجاعت و شرفم نیازی ندارم
در این اخرین افسانه فانوس ها از نور تهی هستند سکوت و ارامشی عذلب اور
در این اخرین افسانه نه زخمی بر تن دارم و نه بر روح و جان
اخرین افسانه ؛ نقل مرگ تدریجی روح انسان را به ارمغان دارد
من مرده ام در نفس هایم مرده ام

نظرات شما عزیزان: